محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )

840

تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )

نشود ، و اندر ميان رعيّت بيشتر آناند كه پدرت را مىخواهند ، اگر تو او را نكشى ما اين ملك به وى باز دهيم از بهر آنكه خلاف كنند و حيلت انگيزند به ميان مردمان اندر ، و اين ملك بر تو راست نشود ، و چون ملك به دو باز دهند تو دانى كه او به كشتن تو با كسى مشورت نكند و نگذارد كه يك روز بر تو بگذرد تا ترا نكشد . شيروى متحيّر شد و دانست كه اگر پرويز در ملك نشيند او را هم در ساعت بكشد . از آن سرهنگان بزرگ يكى را بفرمود كه برو و او را هلاك كن . آن مرد با سلاح برفت و پيش پرويز بايستاد و گفت كه او را به چه فرستاده‌اند . پرويز گفت : برو كه تو آن مردى كه مرا نتوانى كشتن ، و كار مرگ من به دست تو نيست . آن سرهنگ بازگشت و سوى شيروى آمد ، و آن سپاه همچنان نشسته بودند . شيروى مردى ديگر بفرستاد . پرويز او را همچنين گفت : پس شيروى به ميان مردم اندر نگريست . پسر مردانشاه را ديد كه پرويز دست او را بريده بود ، او را گفت : شو و پرويز را بكش ، و نام پسر مردانشاه مهر هرمز بود . پس اين مهر هرمز پيش آمد ، گفت : مرا تو خواهى كشتن كه مرا منجّمان گفته بودند كه مرگ من به دست كسى باشد از ولايت نيمروز ، و ندانستم كه تو خواهى بودن ، و ترا نشناختم و پدرت را بكشتم و تو پسر اويى ، و هر كه كشندهء پدر را نكشد حرامزاده بود . و من پدرت را بدين تهمت كشتم و ندانستم كه اين بر دست تو خواهد بودن . مهر هرمز تبرزينى بر كتف پرويز زد كار نكرد كه بر بازوى پرويز تعويذى بود كه آهن بر وى كار نكردى . پرويز دانست كه اين تبرزين بر وى كار نكند و مهر هرمز او را رنجه دارد ، دست فراز كرد به بازوى خويش و آن مهره بگسست و بينداخت . مهر هرمز ديگر باره تبرزينى بزد و يك كتف او فرود آورد و او را بكشت ، و شيروى را گفت : كشتمش . گفت : ترا چه گفت ؟ گفتا : كشندهء من تو خواهى بودن كه هر كه خون پدر باز نخواهد حرامزاده بود . سپاه همه آفرين كردند و بازگشتند . و شيروى گريستن گرفت و آن روز تا شب همى گريست ، و چون شب اندر آمد ، مهر هرمز را بخواند و بكشت و گفت : من نتوانم ديدن كسى را كه پدر مرا كشته باشد ، خاصّه كه پيغام او آورده باشد كه هر كه كشندهء پدر را نكشد حرامزاده بود .